فعلا این خانه آرام است.

 

خانه آرام است.

شام دارد آماده می‌شود.

همه اتاق‌ها تمیز است. هیچ ظرف نشسته‌ای توی سینک نیست. تلویزیون خاموش است و پیش از زمان شام هرکس دارد کار خودش را می‌کند. یا می‌خواند، یا می‌نویسد.

دارم فایل یک کتاب را پیش از چاپ توی نت‌بوکم می‌خوانم که چشمم می‌افتد به چمدان نیمه باز و کلاه عروسکی‌اش که دارد به من لبخند می‌زند و انگار می‌گوید این خانه زیادی آرام نیست؟

فعلاً خبری از کوچولویمان نیست جز ضربه‌های آرام و پشت سر همی که حدس می‌زنم سک‌سکه باشد.

و فعلاً این خانه نظم دارد و تا دلت بخواهد زمان داری برای کارهای شخصی خودت.

اما بعید می‌دانم 90 روز دیگر همه چیز همین شکلی بماند.

ما دو تا هم همین شکلی نخواهیم ماند.

خواسته‌هایمان هم تغییر خواهد کرد.

زمان باهم بودنمان هم تغییر می‌کند.

ساده‌اش این است که می‌شویم سه تا و آن یکی اضافه شده کلی سر و صدا و سوژه‌های تازه دارد که به این خانه بیاورد.

 

 

آقای پدر امشب یک دفتر هدیه گرفته از بهشت تا او هم 90 روز مانده به آمدن فرزندش بنویسد. مدت‌هاست می‌خواهد بنویسد. نمی‌شود.

و نمی‌دانم چه سری است که پدرها کمتر می‌نویسند. اما مطمئنم حرف‌ها و چیزهایی که می‌نویسند خواندنی است!

و تو یک روز آن‌قدر بزرگ می‌شوی که آن‌چه امروز برایت نوشته‌ایم بخوانی.

من یادداشت‌هایم را یک‌بار هم از طرف تو می‌خوانم و تصور می‌کنم آن روز چه حسی خواهی داشت؟!

کاش تو هم وقتی باسواد شدی برایمان بنویسی.

که اگر این روزها را ننویسیم زمان همه‌اش را پاک خواهد کرد.

 

 

/ 10 نظر / 37 بازدید
هلیا

من یادداشت‌هایم را یک‌بار هم از طرف تو می‌خوانم و تصور می‌کنم آن روز چه حسی خواهی داشت؟ چه تصویر لذت بخشی! [فرشته]

هنا

شما هم یه بار دیگه متولد میشید و از تصور این که روزی اینطور دوتایی در خلوت کارهای خودتون رو می کردید حیرت می کنید. اون کسی که میاد انگار همیشه بوده...انگار شما بعد از اون حتی نمی تونید بیاد بیارید قبل تر ها در خونه ای به اون آرومی اصلا چه کار می کردید؟ * البته این که گفتم مال وقتیه که پستی بلندی های سه تا شدن رو بگذرونید. امضا: مادربزرگ هنا!

هنا

این عکسهایی که میگذاری در وبلاگهات کم کم داره ما رو از خودمون ناامید می کنه! بس که سلیقه خانم خونه ش زیاده[چشمک]

هلیا

"این عکسهایی که میگذاری در وبلاگهات کم کم داره ما رو از خودمون ناامید می کنه! بس که سلیقه خانم خونه ش زیاده..." با هنا شدیدا موافقم![پلک]

مرجان

روزایی میاد که سکوت خونه عجیب و دلتنگ به نظر میرسه . و البته لحظاتی که آدم گاهی دلش برای روزهای دو نفره و سکوت تنگ میشه.

گلابتون بانو

پس فعلا ازاین آرامش لذت ببر که هیچی مثل ورود یه نوزاد زندگی آدم رو دگرگون نمی کنه![چشمک] چه پدر و مادر با احساسی هستین! خوش به حال پسرتون وقتی نوشته های امروز شما رو می خونه.

معصومه

وقتی بیاید یک طوری می شود که انگار همیشه بوده! انگار نه انگار روزهایی بوده که او نبوده...!

فاطمه

چقدر خوبه که پدرش هم براش بنویسه فکر می کنم نوشته هاشون خیلی متفاوت باشه نمیدونم چرا نمیتونم حس پدر ها را درک کنم . مثلا چه حسی از بچه ای دارند که توی بدن یکی دیگه است ...

حسنا

پسرتون با سواد که بشه به مامانش بره یا به باباش در هر صورت اهل نوشتن میشه نگران نباش.[لبخند]